تبليغاتX
بنام بخشنده بزرگ ، داور بر حق

بنام بخشنده بزرگ ، داور بر حق

سوشیانس یکی از سه موعود زرتشت است که در پایان همین هزاره ظهور میکند .

خسته ام....

 

http://www.marmolak.net/images/cjk987fphr7euxztx7di.jpg

 

خسته ام........خیلی خسته ....نه جسمی ...که روح خسته ای دارم...

روبروی کامپیوتر نشستم و دارم ترانه ای گوش میدم که حتی نمیدونم خوانندش کیه ...

بغضی توی گلومه که نمیدونم از کجاست ...نمیدونم چرا این ترانه اینقدر شوق به گریستن رو در من ایجاد میکنه ....اونقدر دکمه تکرار رو زدم تقریبا حفظش شدم ...زمزمه وار میخونم و اشکام همراهیم میکنن ....

 

اگه گریه بزاره ،

مینویسم ....

 

کدوم لحظه تورو از من جدا کرد

نگو اصلا نفهمیدی.... نگو نه

تو بودی اونکه دستامو رها کرد ...

خودن گفتی " خداحافظ، تموم شد "

"من و تو سهممون از عشق این بود"

خود تو حرمت عشقو شکستی

بریدی اخره قصه همین بود...

 

اگه مهلت بدی یادت میارم ...

روزایی رو که بی تو عین شب بود

تموم سهمت از دنیا عزیزم ...

بزار یادت بیارم، "یک وجب بود "

بهت دادم تموم اسمونو  

خودم ماهت شدم اروم بگیری

حالا ستاره ها دورت نشستن

منو ابری گذاشتی داری میری

 

بیا برگرد از این بن بست بی عشق

بزار این قصه اینجور نباشه

اخه بذر جدایی رو چرا تو

چرا دستای تو باید بپاشه

خداحافظ نوشتن کار من نیست

اخه خیلی باهات ناگفته دارم

 

اگه گریه بزاره مینویسم

اگه مهلت بدی یادت میارم ....

 

 

خسته ام.......خسته....

 

http://www.marmolak.net/images/xdylvx3dxgg980so01f.jpg

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 15:51  توسط گلرخ  | 

خدا سلام رساند و گفت


مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان.
مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت.



 


فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه ای است و عمری ست که من ریشه در خاک دارم. و ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت.

و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد.

و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز.

من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند!
او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود و کوه به گونه ای و درخت به نوعی.

تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی.


و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر. زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه تابستان را.

وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم. تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم. هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند.

و سرانجام رسیدیم. و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید. و سرانجام هر غوره، انگوری شد.

من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت: تو نمی رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات، بگذری. و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از دست بدهی. و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی.

و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه داروندار تابستان مان را.


***

مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛ با شاخه هایی لخت و عور.



مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت. فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه. و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت: خدا سلام رساند و گفت: مبارکت باد این شولای عریانی؛ که تو اکنون داراترین درختی. و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی!





عرفان نظر آهاری

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 0:27  توسط گلرخ  | 

شب خلوص





شب هایی هستند که آدمی بعضی مواقع خوابش نمی آید. نه بخاطر خواب بعد از ظهرش، نه بخاطر مشغله های ذهنی و فکری اش، نه بخاطر معشوقه اش، نه بخاطر رفتارش، نه بخاطر حرف هایش و نه بخاطر ... بخاطر هیچ چیز هم نه. فقط و فقط به خاطر خودش! در این شب به اوج خلوص می رسد. خود را پاک تر از هر پاکی می بیند حتی اگر ساعتی قبل بزرگترین گناهان را انجام داده باشد! آن شب شبی است که اگر بخواهد می تواند تا صبح بیدار بماند و بنویسد و بنویسد و بنویسد. از هر چه بخواهد بنویسد و روز بعد آنرا بخواند و تعجب کند از هر آنچه که نوشته است که آیا من اینها را نوشته ام؟!!!

آن شب شبی است که روزش روز دیگری است. روزی پر از شادی و نشاط. آن شب، شب خلوص است. شب خود خود آدم!




+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 0:4  توسط گلرخ  | 

مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد !!!!


اگر سفر نكنيم

اگر مطالعه نكنيم


اگر به صداي زندگي گوش فرا ندهيم

اگر به خودمان بها ندهيم


مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد


هنگامي كه عزت نفس را در خود بكشيم

هنگامي كه دست ياري ديگران را رد بكنيم


مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد


اگر بنده ي عادتهاي خويش بشويم

و هر روز يك مسير را بپيماييم


اگر دچار روزمرگي شويم

اگر تغييري در رنگ لباس خويش ندهيم

يا با كساني كه نمي شناسيم سر صحبت را باز نكنيم


مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد


اگر احساسات خود را ابراز نكنيم

همان احساسات سركشي كه


موجب درخشش چشمان ما مي شود

و دل را به تپش در مي آورد


مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد


اگر تحولي در زندگي خويش ايجاد نكنيم هنگامي كه از حرفه يا عشق خود ناراضي هستيم


اگر حاشيه ي امنيت خود را براي آرزويي نامطمئن به خطر نياندازيم


اگر به دنبال آرزوهايمان نباشيم

اگر به خودمان اجازه ندهيم

براي يكبار هم كه شده

از نصيحتي عاقلانه بگريزيم

 

 

بياييد زندگي را امروز آغاز كنيم!

بياييد امروز خطر كنيم!

همين امروز كاري بكنيم!

اجازه ندهيم كه دچار مرگ تدريجي بشويم!

 شاد بودن را فراموش نكنيم!

 

"پابلو نرود"
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 19:53  توسط گلرخ  | 

من‌ آن‌ خاكم‌ كه‌ عاشق‌ مي‌شود

 

سر تا پاي‌ خودم‌ را كه‌ خلاصه‌ مي‌كنم، مي‌شوم‌ قد يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ كه‌ ممكن‌ بود يك‌ تكه‌ آجر باشد توي‌ ديوار يك‌ خانه، يا يك‌ قلوه‌ سنگ‌ روي‌ شانه‌ يك‌ كوه، يا مشتي‌ سنگ‌ريزه، ته‌ته‌ اقيانوس؛ يا حتي‌ خاك‌ يك‌ گلدان‌ باشد؛ خاك‌ همين‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره.
يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ ممكن‌ است‌ هيچ‌ وقت، هيچ‌ اسمي‌ نداشته‌ باشد و تا هميشه، خاك‌ باقي‌ بماند، فقط‌ خاك.

اما حالا يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ وجود دارد كه‌ خدا به‌ او اجازه‌ داده‌ نفس‌ بكشد، ببيند، بشنود، بفهمد، جان‌ داشته‌ باشد. يك‌ مشت‌ خاك‌ كه‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود، انتخاب‌ كند، عوض‌ بشود، تغيير كند.

واي، خداي‌ بزرگ! من‌ چقدر خوشبختم. من‌ همان‌ خاك‌ انتخاب‌ شده‌ هستم. همان‌ خاكي‌ كه‌ با بقيه‌ خاك‌ها فرق‌ مي‌كند. من‌ آن‌ خاكي‌ هستم‌ كه‌ توي‌ دست‌هاي‌ خدا ورزيده‌ شده‌ام‌ و خدا از نفسش‌ در آن‌ دميده. من‌ آن‌ خاك‌ قيمتي‌ام. حالا مي‌فهمم‌ چرا فرشته‌ها آن‌قدر حسودي شان‌ شد.

اما اگر اين‌ خاك، اين‌ خاك‌ برگزيده، خاكي‌ كه‌ اسم‌ دارد، قشنگ‌ترين‌ اسم‌ دنيا را، خاكي‌ كه‌ نور چشمي‌ و عزيز دُردانه‌ خداست. اگر نتواند تغيير كند، اگر عوض‌ نشود، اگر انتخاب‌ نكند، اگر همين‌ طور خاك‌ باقي‌ بماند، اگر آن‌ آخر كه‌ قرار است‌ برگردد و خود جديدش‌ را تحويل‌ خدا بدهد، سرش‌ را بيندازد پايين‌ و بگويد:

يا لَيتَني‌ كُنت‌ تُراباً. بگويد: اي‌ كاش‌ خاك‌ بودم...

اين‌ وحشتناك‌ترين‌ جمله‌اي‌ است‌ كه‌ يك‌ آدم‌ مي‌تواند بگويد. يعني‌ اين‌ كه‌ حتي‌ نتوانسته‌ خاك‌ باشد، چه‌ برسد به‌ آدم! يعني‌ اين‌ كه...

خدايا دستمان‌ را بگير و نياور آن‌ روزي‌ را كه‌ هيچ‌ آدمي‌ چنين‌ بگويد.
 


عرفان‌ نظرآهاري‌
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 0:54  توسط گلرخ  |