خسته ام....

خسته ام........خیلی خسته ....نه جسمی ...که روح خسته ای دارم...
روبروی کامپیوتر نشستم و دارم ترانه ای گوش میدم که حتی نمیدونم خوانندش کیه ...
بغضی توی گلومه که نمیدونم از کجاست ...نمیدونم چرا این ترانه اینقدر شوق به گریستن رو در من ایجاد میکنه ....اونقدر دکمه تکرار رو زدم تقریبا حفظش شدم ...زمزمه وار میخونم و اشکام همراهیم میکنن ....
اگه گریه بزاره ،
مینویسم ....
کدوم لحظه تورو از من جدا کرد
نگو اصلا نفهمیدی.... نگو نه
تو بودی اونکه دستامو رها کرد ...
خودن گفتی " خداحافظ، تموم شد "
"من و تو سهممون از عشق این بود"
خود تو حرمت عشقو شکستی
بریدی اخره قصه همین بود...
اگه مهلت بدی یادت میارم ...
روزایی رو که بی تو عین شب بود
تموم سهمت از دنیا عزیزم ...
بزار یادت بیارم، "یک وجب بود "
بهت دادم تموم اسمونو
خودم ماهت شدم اروم بگیری
حالا ستاره ها دورت نشستن
منو ابری گذاشتی داری میری
بیا برگرد از این بن بست بی عشق
بزار این قصه اینجور نباشه
اخه بذر جدایی رو چرا تو
چرا دستای تو باید بپاشه
خداحافظ نوشتن کار من نیست
اخه خیلی باهات ناگفته دارم
اگه گریه بزاره مینویسم
اگه مهلت بدی یادت میارم ....
خسته ام.......خسته....








